قدم نو رسيدم مبارك
روز 22 خرداد واسه من فراموش نشدني هست الا ن كه دارم خاطرات سپهر رو ثبت مي كنم دومين سال تولد عزيزم هست و تكرار خاطرات من و برده به اون روز ها.
خلاصه روز جمعه بود من كه تا صبح نخوابيدم ساعت 5/5 بود كه بابا علي و مامان مهري و بابا ابي هم از تهران رسيدن شيراز همه به جز من صبحانه خوردن و عازم بيمارستان شديم ساعت 9 بود كه من و صدا زدن اصلا نمي تونستم با كسي حرف بزنم فقط نگاهشون مي كردم با خودم فكر مي كردم كه با اين بارداري سختي كه داشتم ايا فرزندم را مي بينم يا نه ؟(تازه وصيت هم كرده بودم)
ساعت 30/9 بود كه ديگه من اماده بيهوش شدن بودم و دكتر ها كه ديده بودن من چقدر استرس دارم با كلي شوخي من و بيهوش كردن
نمي دونم ساعت چند بود كه به هوش امدم و از سئوالاتي كه كرده بودم يكي جنسيت ني ني بوده و ديگري رنگ چشم ني ني كه من ارزوم بود مثل بابا ابي سبز باشه
كه الهي شكر سپهر من همانند پدر چشم سبز به دنيا امد البته با كمي تفاوت ولي در كل انگار كه بابا ابي دوباره كوچك مي شود


قدم نو رسيدم مبارك
