سپهرسپهر، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره

خاطرات سپهر

مهر 1390

1390/12/26 17:33
نویسنده : مادر مهروش
482 بازدید
اشتراک گذاری

اخر شهريور (28 ام )عروسي عمو امير بود كه من و سپهر و بابا ابي به همراه مامان مهين و

 بابا ناصر و دايي مهدي و خاله مهرناز راه افتاديم به سمت تهران و چون خونه مامان مهري 

 خيلي شلوغ بود و بابا ابي مي خواست بابا ناصر اينا راحت باشن تو كرج هتل رزرو كرده 

 بود كه به باغ عروسي كه تو شهريار بود هم نزديك باشه.

خلاصه از شيراز كه راه افتاديم اقا سپهر يه كم سرماخوردگي داشت و اونجا هم چون

 برناممون خيلي فشرده بود استراحت نكرد اين گل پسر ما و اين سرما خوردگي تو تنش

 موند.خلاصه ماه مهر شروع شده بود مدرسه من هم شروع شده بود و پروژه مهد همچنان

 ادامه داشت ولي اقا سپهر هنوز مقاومت مي كرد . بابا ناصر هم مدام به جونم نق مي زد

 كه مگه ما مرديم كه اين بچه رو تو اين سن هر روز به زور مي خواي ببري مهد.من حسابي

 گير كرده بودم از طرفي مي گفتم يه شيفت ميري مهد من يه كم ازادانه تر به كارام

 ميرسم از طرفي گريه هات ازارم ميداد در ضمن بابا ابي هم به هيچ عنوان قبول نمي كرد

 كه ديگه مهد نري و مي گفت ديگه بيشتر از اين به بابات اينا زحمت نديم.

خلاصه سرما خوردگي هم كه از شهريور ماه  توي تن گل پسري بود هر روز شدت پيدا

 ميكرد البته يه چند روز خوب بود يه چند روز بعد باز نمود مي كرد .

شب 21 مهر بود كه سپهر تب شديدي كرد و مدام تا صبح استفراغ مي كرد با وجود اينكه

 بهش استامينوفن ميدادم و پاشويه مي كردمش ولي تبش پايين نمي اومدتا اينكه تا صبح

 شد به همراه مامان مهين سپهر جون و برديم بيمارستان مادر و كودك غدير كه دكتر

 متخصص اونو ببينه اخه جمعه بود همه جا تعطيل بود.دكتر تا تب سپهر رو اندازه گرفت تو

 همون اتاقش 2 تا پيمانه استامينوفن به سپهر داد و گفت فوري بستريش كنين تا تحت

 مراقبت باشه و به محض اينكه بردنش بخش بهش سرم زدن طفلك خيلي ترسيده بود و

 بعد از سرم زدن با وجود اينكه خوابش مي اومد ولي حاضر نبود بخوابه كه مبادا بازم تو

 دستش سرم بزنن و زماني كه كامل خوابش مي برد من مي خوابوندمش ولي باز زماني

 نميگذشت كه دوباره زمان داروش ميشد و ميگفتن حتما بايد بيدارش كنين و بيدار شدن

 همانا و گريه ها شروع شدن همان خلاصه بچم خيلي عاجز شد .

شبش دكتر كه اومد سپهر و ببينه تبش خيلي اومده بود پايين و گفت اگه مي تونيد ببرينش

 خونه و توي خونه هم سر موقع داروهاشو بدين مشكلي واسش پيش نمياد كه ما هم

 قبول كرديم خلاصه به خير گذشت ولي بابا ناصر همون شب با من اتمام حجت كرد در مورد

 مهد و بابا ابي هم از اونجايي كه خدا مي خواست دوستاش به او گفته بودن كه اين

 مريضي هاي سپهر اونم تو اين مدت به خاطر مهد كودك هست و بابا ابي هم راضي شد كه

 گل اقا ديگه ترك تحصيل كنه و من هم رفتم و انصراف دادم هر چند كه خودم هم حيفم

 ميومد كه از اموزش هاي خاله سحر بچم محروم مي شد  ولي سلامتيش واسم مهم تر

 بود .اين هم از مهر 90 و چند تا عكس ........

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

فاطمه
25 بهمن 90 6:49
سلام عزیزم من که دفعه پیش رمز رو براتون گذاشته بودم مگه نرسید؟
این دفعه هم بعد این کامنت برات خصوصی می ذارم اگه نرسید بهم خبر بده


سلام گلم نه الان هم كه خصوصي واسم نيامده مرسي از لطفت
خاله ی کاکل ماکلی
3 اسفند 90 2:14
عزیزه دل خاله امیدوارم هیچ وقت مریضی تو را نبینم واقعا به خیر گذشت عاشقتم کاکل ماکلی کلی بوس برای بهترین مرد دنیا