سپهرسپهر، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

خاطرات سپهر

شهریور 1390 (پروژه مهد کودک )

1390/12/26 17:36
نویسنده : مادر مهروش
741 بازدید
اشتراک گذاری

توی مرداد ماه که اومدیم شیراز من و بابا ابی سپهر جون و توی یه مهد کودک خوب که به

 خونه هم خیلی نزدیک بود ثبت نام کردیم و قرار شد که از اول شهریور به مهد بره.

روز موعود الهی شکر بابا ابی هم شیراز بود و سه تایی با هم به مهد رفتیم .سپهر خیلی

 خوشحال بود و خیلی راحت از ما جدا شد و خداحافظی کرد .مدیر مهد که زن خیلی با

 تجربه ای بود گفت به رفتار امروزش خیلی دل خوش نباشین ممکنه که از فردا کمی با مهد

 کودک امدن مخالفت کنه که همین طور هم شد طوری که روز های بعد هر روز برام یک فکر

 شده بود مهد رفتن سپهر .

هر روز صبح با استرس از خواب بیدار می شدم ولی چه می شد کرد روز به روز شرایط

 سپهر بدتر می شد ولی من دست از تلاش نمی کشیدم و کمال همکاری رو با مهد می

 کردم ولی سپهر حاضر نبود پاشو از روی پله های طبقه بالا که کلاسشون بود بگذاره و من

 هر روز امیدوار تر بودم که شاید سپهرم به مهد علاقه مند بشه. این هم چند تا عکس از

 مهد کودک رفتن اقا سپهر

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

خاله ی کاکل ماکلی
15 بهمن 90 15:35
خاله قربون قد بلندت برم عزیزمی گل پسر
سمیه : مامان مسیح مقدس
20 بهمن 90 11:42
سلام عزیزم....خوبین ...ممنونم که به ما سر زدین...
معلومه تا حالا چابهار نرفتین که تصمیم گرفتین تو عید برین اونجا....عید هوای اونجا بی نهایت گرمه و شرجی....و خیلی هم شلوغه....توی تابستون که دیگه حتی نمیشه نفس کشید..مردم اونجا عادت دارن به هواش...برای ماها....تنفس سخته توی اون هوای به شدت گرم و شرجی....
چابهار رو بیشتر تو دی میگن خوبه و بهمن....
بازم تصمیم نهایی با خودتونه گلم...
اما خوب اذیت میشین توی عید...


مرسي گلم ممنون از راهنمايي هات