ماه پنجم
5ماه .نیم گذشت ولی وضعیت من همچنان مثل قبل بود.چند واحدی هم درس واسم باقی مونده بود که درسم تمام بشه که با بدبختی و کمک اساتید گرام پاس شدند
.مامان جونم و خانم خلیلی(مامان عمو رامین)هر ماه به من میگفتن این ماه دیگه تمام می شه و از ماه بعد خوب خوب می شی ولی ماه بعد هم می امد و باز ........توی این مدت یک بار دیگه دکتر رباطی نی نی را چک کرد ولی باز اصرار من واسه سونو کار ساز نبود.
اول اسفند 87 بود که بابا ابی مهربون عازم خدمت مقدس سربازی شد و دوره اموزشی بابا افتاد 01تهران . از طرفی خوشحال بودم که پیش مامان و باباش هست و نگرانش نیستم از طرفی هم ناراحت که حالا حالا ها دیگه بابا کمتر می تونه بیاد پیشمون و یا تلفن بزنه موبایل هم که نمیشه با خودش ببره.
روحیه ام به خاطر ضعف جسمانی که داشتم خیلی ضعیف تر شده بود .کوچکترین چیزی اشکم را در می اورد .ولی از اونجایی که خدای مهربون همیشه یار ویاور من و بابا ابی بوده واسه عید نوروز به بابا مرخصی دادن که خیلی مزه داد.



ماه پنجم
