مسافرت شهریور ماه
روز اول شهریور ماه بود که من و سپهری و باباابی با همدیگه رفتیم فرودگاه که سوار هواپیما بشیم و بریم به
سمت تهران .سپهر ٢٢ بار تا اون موقع سوار هواپیما شده بود ولی همش زیر ٢ سالگی و از ٢ سالگی به
بعد اصلا سوار نشده بود اون موقع هم که خیلی چیزی رو متوجه نمی شد ولی الان مطمئن بودم که باید
عکس العمل جدیدی نشون بده.خلاصه اول رفت کنار پنجره نشست بابا ابی هم کنارش نشست ولی به
محض اینکه هواپیما می خواست اوج بگیره با وجود اینکه بابا ابی کلی باهاش حرف زده بود و امادش کرده
بود باز کلی ترسید و مدام به باباش میگفت من و بگیر من و ول نکن و مثل چسب یک دو سه به ابی
چسبیده بود .من هم کلی خندیدم و بالاخره سپهر من هم از یه چیزی ترسید
به فرودگاه که رسیدیم بابا علی اومدن جلومون و کلی ههمون دوباره خوشحال از این که باز پیش همدیگه
هستیم یه چند روزی بعد از از اونجا رفتیم مطب مامان مهری و یه گلدون گل بزرگ هم واسه مطبش
خریدیم و کلی ذوق کرد .ما چون خسته بودیم زود رفتیم خونه تا شب که مامان و بابا بیان پیشمون فردا
شبش هم رفتیم خونه عمو امیر (البته قبل از اینکه بریم اونجا خاله مهرناز و عمو رامین هم که تهران بودن
اومدن پیشمون) تا فردا عصر پیش عمو امیر اینا موندیم و بعدش برگشتیم تهران پیش مامان اینا .شنبه
ظهر طبق قرار قبلی که با یکی از دوستای گل وبلاگیم داشتم و ایشون جزء پرسنل برنامه ابرنگ(عمو
مهربان) بودن سپهر رو بردیم جام جم اونجا بچه های دیگه هم اومده بودن ولی ما هر چی تلاش کردیم
سپهر نرفت داخل که با تلاش فاطمه جون گذاشتن بابا ابی هم بره داخل ولی باز مؤثر واقع نشد ( اقا
میگفتن سو صدا زیاده سرم درد می گیره ولی در واقع چون نگذاشته بودن به دکور ها دست بزنه لج
کرده بود ) من که کلی حرص حوردم و بعد که کلی بابا ابی بام حرف زد اروم شدم خلاصه بماند که همه
هم از تو خونه پای تلوبزیون هاشون منتظر بودن و همه مثل من حرص خوردن و کلی هم خندیدن.
فردای اون روز با مامان مهری و بابا علی ٥ نفری راه افتادیم به سمت ساری توی راه رفتیم و برای اولین
بار پل ورسک رو از نزدیک دیدیم و رفتیم پایینش و ناهار رو اونجا خوردیم و بابا ابی هی کیف میکرد از
ساختن این پل زیبا . ٢-٣ روزی و ساری بودیم و عمو امیر و خاله مینا هم اومدن وکلی خوش گذشت
مخصوصا شنای توی دریا که باز اولین بار بود که واسه من و سپهر اتفاق میوفتاد.از شمال هم که
برگشتیم فرداش باز بلیط برگشتمون به شیراز بود که این سری علاوه بر ترس کلی سپهر واسه اینکه از
مامان مهری و بابا علی جدا شده بود گریه کرد تا بالاخره خوابش برد. و خواب بود که رسیدیم شیراز .به
امید اینکه سفر بعدیمون به زودی و باز به خوشی باشه




























مسافرت شهریور ماه
