اهواز
نيمه مهر ماه بود كه نتايج تكميل ظرفيت دانشگاه ازاد رو زدند و اي دفعه من هم دوباره دانشجو شدم ولي
يه جاي دور اونم كجا اهواز.
آره عزيزم مادر هم بالاخره قبول شد . از اولش هم هر بار از سپهري مي پرسيدم مادر امسال من قبول
ميشم يا بابا ابي يا خاله فرزانه(دختر خاله من) ميگفت : بابا ابي و مادر و خاله فرزانه كه الهي شكر هر 3 تا
هم قبول شديم .حالا من موندم و يك مسافت طولاني و كارم و يك گل پسر .نميدونم چه راهي رو انتخاب
كنم برم يا نرم؟ از اونجايي كه خدا مي خواست همه چيز رديف شد پدر و مادر و خواهر و برادرم هم خيلي
كمك به حالم بودن مخصوصا مادرم که حاضر شد سپهری رو بگیره تا من بتونم دانشگاه برم.برای ثبت نام با
داداش مهدی و سپهر عازم اهواز شدیم از اونجایی که من تو اهواز هم ٣ تا از دوستام (خاله فروغ و عمو
امید- خاله سولماز و عمو رضا و آرتین گلی و رضای عزیز که قبلا شاگردم بوده و حالا واسه خودش دکتر
شده)بودن یه دلگرمی داشتم واسه اهواز و کمی خیالم راحت بود .کلاسام طبق انتخاب واحد ٤ شنبه و
٥شنبه بود ولی به خاطر اینکه به کلاس ٤ شنبه برسم مجبور بودم ٣شنبه شب راه بیفتم و از اون طرف
هم ٥ شنبه شب که راه می افتادم جمعه صبح پیش پسری بودم.
خلاصه یک ترم که فعلا گذشت با همه خوبی ها و سختی هاش.الان هم فصل امتحانات
هست .راستی ٨ دی هم تولدم بود .امسال هم الهی شکر بابا ابی پیشمون بود و من کلی خوشحال
بودم و کادو تولدی هم که واسم گرفت (گوشی موبایل سامسونگ) - البته بیشتر دست سپهره و دایم
مشغول بازی - من و بیشتر خوشحال کرد



اهواز
