سپهرسپهر، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

خاطرات سپهر

اهواز

1391/12/26 10:15
نویسنده : مادر مهروش
423 بازدید
اشتراک گذاری

نيمه مهر ماه بود كه نتايج تكميل ظرفيت دانشگاه ازاد رو زدند و اي دفعه من هم دوباره دانشجو  شدم ولي

يه جاي دور اونم كجا اهواز.

آره عزيزم مادر هم بالاخره قبول شد . از اولش هم هر بار از سپهري مي پرسيدم مادر امسال من قبول

ميشم يا بابا ابي يا خاله فرزانه(دختر خاله من) ميگفت : بابا ابي و مادر و خاله فرزانه كه الهي شكر هر 3 تا

 هم قبول شديم .حالا من موندم و يك مسافت طولاني و كارم و يك گل پسر .نميدونم چه راهي رو انتخاب

كنم برم يا نرم؟ از اونجايي كه خدا مي خواست همه چيز رديف شد پدر و مادر و خواهر و برادرم هم خيلي

كمك به حالم بودن مخصوصا مادرم که حاضر شد سپهری رو بگیره تا من بتونم دانشگاه برم.برای ثبت نام با

داداش مهدی  و سپهر عازم اهواز شدیم از اونجایی که من تو اهواز هم ٣ تا از دوستام (خاله فروغ و عمو

امید- خاله سولماز و عمو رضا و آرتین گلی و رضای عزیز که قبلا شاگردم بوده و حالا واسه خودش دکتر

شده)بودن یه دلگرمی داشتم واسه اهواز و کمی خیالم راحت بود .کلاسام طبق انتخاب واحد ٤ شنبه و

٥شنبه بود ولی به خاطر اینکه به کلاس ٤ شنبه برسم مجبور بودم ٣شنبه شب راه بیفتم و از اون طرف

هم ٥ شنبه شب که راه می افتادم جمعه صبح پیش پسری بودم.

خلاصه یک ترم که فعلا گذشت با همه خوبی ها و سختی هاش.الان هم فصل امتحانات

هست .راستی ٨ دی هم تولدم بود .امسال هم الهی شکر بابا ابی پیشمون بود و من کلی خوشحال

بودم و کادو تولدی هم که واسم گرفت (گوشی موبایل سامسونگ) - البته بیشتر  دست سپهره و دایم

مشغول بازی - من و بیشتر خوشحال کردخندهخنده

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)