عکس العمل بابا ابی
همیشه عصر ها بابا ابی از پادگان به من زنگ می زد.اون روز عصر وقتی زنگ زد بهش گفتم اگه گفتی دکتر چی گفت؟اونم پرسید چی گفت؟من : نی نی ما پسره
بابا ابی که شوکه شده بود اول فکر کرد که من دارم باهاش شوخی میکنم ولی وقتی مطمئن شد یکدفعه بی مقدمه گفت خدا حافظ
من جا خوردم و خیلی هم ناراحت شدم که چرا اصلا هیجان از خودش نشون نداد بعد از حدود یه نیم ساعتی دوباره بابا ابی زنگ زد و گفت مهروش اصلا نفهمیدم چه کار دارم میکنم و تا تلفن و گذاشتم بی هدف نصف پادگان و دویدم خودم هم نمی فهمیدم دارم چه کار می کنم خلاصه که اون شب از بهترین شب های زندگی من و ابی بود .

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


عکس العمل بابا ابی
