شب يلدا بود كه طي تماسي كه با بابا علي اينا داشتيم به ما قول دادن كه واسه 7 ال 8 دي بيان شيراز پيش ما و
ما رو كلي خوشحال كنند.شب 7 دي بود كه بابا اينا اومدن شيراز و 2-3 روز پيشمون بودن .تو فرودگاه يه بسته
بزرگي دست بابا علي بود كه مخصوص اقا سپهر بود من كه باورم نمي شد اينقدر نوه عزيز باشه كه با اونهمه
مشغله اي كه داشتن رفته بودن و سفارش اقا سپهر كه يه تاور كرين بود و گير اورده بودن .فردا شبش هم تولد
من بود كه خونه خاله مهرناز برگزار شد (دايي مهدي و خاله يه تولد خصوصي واسه من گرفتن)كه البته چون
مامان مهين بد جوري مريض شده بود نيومد و دايي مهدي هم موند پيشش كه تنها نباشه .وقتي من
ميخواستم شمع ها روفوت كنم اقا سپهر نمي گذاشت و مي خواست خودش فوت كنه .اين هم چند تا عكس
از اون چند روز
ادامه مطلب...
موضوع :
سلام به همه عزيزانم امسال هم با همه خوبي و بدي هاش به اتمام داره ميرسه و باز من
نتونستم خاطرات گل اقا رو به روز كنم ولي تلاش خودم رو ميكنم كه فراموش نكنم
و زود تر به اينجا انتقال بدم و اميدوارم كه سال جديد سال بسيار خوبي واسه هممون
باشه. من و سپهر هم دوستون داريم و سال نو را پيشاپيش به همتون تبريك ميگيم




اين جا هم بچم گير داده بود كه من مي خوام با بابا ابي حرف بزنم با كامپيوتر

اين هم هفت سين امسال ما

موضوع :
سپهركم جديدا به كارتون خيلي علاقه مند شده به طوري كه تلويزيون ما فقط ديگه كارتون پخش ميكنه و
ما اجازه نداريم برنامه اي ديگه بجز كارتون ببينيم.كارتون هاي مورد علاقه سپهر هم از اين قراره
1-توماس و دوستان كه 6 تا قطار هست كه هر روز از mbc3 پخش ميشه ومن كلي از اين برنامه رو ضبط كردم واسش
2- shun the sheep كه يك پك 6 تايي ازدي وي دي اونو واسش گرفتم
3-tom & gery
4-بارني كه يك دايناسوره و برنامه اموزشي هست كه اين هم از mbc3 پخش ميشه
5- pat & mat
6- bobby bilder كه اين هم از mbc3 پخش ميشه
برنامه هايي كه تو بازار گيرم امده را خريدم ولي اونهايي كه گيرم نيامده رو چند تا مموري ضبط كردم
تمتم برنامه ها رو ميشه گفت حفظ حفظ شده از بس كه نگاه كرده البته بعضي وقت ها چنان غرق
سريال هاي ادم بزرگ ها مي شه كه ادم خودش خندش مي گيره ولي من خيلي دوست ندارم از الان
خيلي چيزها رو يادبگيره چون سپهر تو هوا مطلب رو مي گيره و گيره مي ده و مي پرسه و نمي شه كلاه
سرش گذاشت پس خودم هم ديدن كارتون ها رو خودم هم ترجيح مي دم
موضوع :
اخر شهريور (28 ام )عروسي عمو امير بود كه من و سپهر و بابا ابي به همراه مامان مهين و
بابا ناصر و دايي مهدي و خاله مهرناز راه افتاديم به سمت تهران و چون خونه مامان مهري
خيلي شلوغ بود و بابا ابي مي خواست بابا ناصر اينا راحت باشن تو كرج هتل رزرو كرده
بود كه به باغ عروسي كه تو شهريار بود هم نزديك باشه.
خلاصه از شيراز كه راه افتاديم اقا سپهر يه كم سرماخوردگي داشت و اونجا هم چون
برناممون خيلي فشرده بود استراحت نكرد اين گل پسر ما و اين سرما خوردگي تو تنش
موند.خلاصه ماه مهر شروع شده بود مدرسه من هم شروع شده بود و پروژه مهد همچنان
ادامه داشت ولي اقا سپهر هنوز مقاومت مي كرد . بابا ناصر هم مدام به جونم نق مي زد
كه مگه ما مرديم كه اين بچه رو تو اين سن هر روز به زور مي خواي ببري مهد.من حسابي
گير كرده بودم از طرفي مي گفتم يه شيفت ميري مهد من يه كم ازادانه تر به كارام
ميرسم از طرفي گريه هات ازارم ميداد در ضمن بابا ابي هم به هيچ عنوان قبول نمي كرد
كه ديگه مهد نري و مي گفت ديگه بيشتر از اين به بابات اينا زحمت نديم.
خلاصه سرما خوردگي هم كه از شهريور ماه توي تن گل پسري بود هر روز شدت پيدا
ميكرد البته يه چند روز خوب بود يه چند روز بعد باز نمود مي كرد .
شب 21 مهر بود كه سپهر تب شديدي كرد و مدام تا صبح استفراغ مي كرد با وجود اينكه
بهش استامينوفن ميدادم و پاشويه مي كردمش ولي تبش پايين نمي اومدتا اينكه تا صبح
شد به همراه مامان مهين سپهر جون و برديم بيمارستان مادر و كودك غدير كه دكتر
متخصص اونو ببينه اخه جمعه بود همه جا تعطيل بود.دكتر تا تب سپهر رو اندازه گرفت تو
همون اتاقش 2 تا پيمانه استامينوفن به سپهر داد و گفت فوري بستريش كنين تا تحت
مراقبت باشه و به محض اينكه بردنش بخش بهش سرم زدن طفلك خيلي ترسيده بود و
بعد از سرم زدن با وجود اينكه خوابش مي اومد ولي حاضر نبود بخوابه كه مبادا بازم تو
دستش سرم بزنن و زماني كه كامل خوابش مي برد من مي خوابوندمش ولي باز زماني
نميگذشت كه دوباره زمان داروش ميشد و ميگفتن حتما بايد بيدارش كنين و بيدار شدن
همانا و گريه ها شروع شدن همان خلاصه بچم خيلي عاجز شد .
شبش دكتر كه اومد سپهر و ببينه تبش خيلي اومده بود پايين و گفت اگه مي تونيد ببرينش
خونه و توي خونه هم سر موقع داروهاشو بدين مشكلي واسش پيش نمياد كه ما هم
قبول كرديم خلاصه به خير گذشت ولي بابا ناصر همون شب با من اتمام حجت كرد در مورد
مهد و بابا ابي هم از اونجايي كه خدا مي خواست دوستاش به او گفته بودن كه اين
مريضي هاي سپهر اونم تو اين مدت به خاطر مهد كودك هست و بابا ابي هم راضي شد كه
گل اقا ديگه ترك تحصيل كنه و من هم رفتم و انصراف دادم هر چند كه خودم هم حيفم
ميومد كه از اموزش هاي خاله سحر بچم محروم مي شد ولي سلامتيش واسم مهم تر
بود .اين هم از مهر 90 و چند تا عكس ........
ادامه مطلب...
موضوع :
توی مرداد ماه که اومدیم شیراز من و بابا ابی سپهر جون و توی یه مهد کودک خوب که به
خونه هم خیلی نزدیک بود ثبت نام کردیم و قرار شد که از اول شهریور به مهد بره.
روز موعود الهی شکر بابا ابی هم شیراز بود و سه تایی با هم به مهد رفتیم .سپهر خیلی
خوشحال بود و خیلی راحت از ما جدا شد و خداحافظی کرد .مدیر مهد که زن خیلی با
تجربه ای بود گفت به رفتار امروزش خیلی دل خوش نباشین ممکنه که از فردا کمی با مهد
کودک امدن مخالفت کنه که همین طور هم شد طوری که روز های بعد هر روز برام یک فکر
شده بود مهد رفتن سپهر .
هر روز صبح با استرس از خواب بیدار می شدم ولی چه می شد کرد روز به روز شرایط
سپهر بدتر می شد ولی من دست از تلاش نمی کشیدم و کمال همکاری رو با مهد می
کردم ولی سپهر حاضر نبود پاشو از روی پله های طبقه بالا که کلاسشون بود بگذاره و من
هر روز امیدوار تر بودم که شاید سپهرم به مهد علاقه مند بشه. این هم چند تا عکس از
مهد کودک رفتن اقا سپهر



موضوع :
توي تير ماه كه تهران بوديم اول مامان مهري بعد خودم خيلي تلاش براي ترك دادن پمپرز كرديم
10 روز اول با وجود اينكه خيلي سخت بود ولي سپهر خيلي همكاري كرد ولي بعد از گذشت
10 روز با امدن خاله مهناز اينا چون سپهر حسابي سرگرم بازي با اتنا جون بود و از اونجايي كه
خود سپهر خيلي بازيگوش هست تلاش هاي ما نقش بر اب شدو خيلي از گل هاي قالي هاي
خونه بابا علي توسط اقا سپهر ابياري شد و اين پروژه به ماه بعد در شيراز موكول شد
مرداد ماه كه امديم شيراز سعي كردم خيلي خونه كسي نرم و تمام تلاش خودم را كردم
طوري كه از ماه شهريور ديگه توي روز اصلا نياز به پمپرز نبود ولي هنوز موفق به ترك ان در
شب ها نشده ام البته يه جورايي هم خودم تنبلي ميكنم چون واقعا شب ها توان اينكه از
خواب بيدار شوم و سپهر هم بيدار كنم ببرم دستشويي ندارم به محض اينكه يه ذره مدرسه ام
كمتر شه و هوا هم گرم تر بايد پروژه ترك شبانه پمپرز رو هم شروع كنم به اميد اون روز
موضوع :
١-مداد را در دست گرفتن و رسم خطوط در دفتر نقاشی
٢-شناختن رنگ های : قرمز - آبی - سبز - سفید - سیاه - بنفش - صورتی - زرد - نارنجی و قهوه ای
٣-خوندن شعر توپولویم توپولو البته با کمک من 
٤-شناختن ماشین های : سمند- پژو( همه مدلش) -پراید - آمبولانس - رنو - ماشین های
آتش نشانی و ماشین های سنگین
٥-بلد بودن معني ٣ کلمه انگلیسی : good bye - sitdown - hello 
6- تقريبا كل فاميل رو ميشناسه با در نظر گرفتن نسبت هاشون
موضوع :
آوانده: هندوانه
ناصین: بابا ناصر
دا مهدی: دایی مهدی
آلابولانس: آمبولانس
مکواک:(به فتح میم و به فتح الف )مهد کودک
موس (به کسر میم و به فتح واو):مهروش
جثقلی:جرثقیل
تیلی:تریلی
تلبد:تولد
بسکیت:(به ضم ب) بیسکویت
دستر:دلستر
همه ( ر ) ها رو ( ی ) تلفظ می کنه
اون گیف :والا همگی هر چی تلاش کردیم نفهمیدیم منظورش چیه
فقط وقتی ازش یه
سوال می پرسیم و حوصله نداره جواب بده می خنده و میگه اونگیف 
موضوع :






